سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
نم دل
هر که ما أهل‏بیت را دوست گیرد ، درویشى را همچون پوشاک بپذیرد [ و گاه این سخن را به معنى دیگر تأویل کنند که اینجا جاى آوردن آن نیست . ] [نهج البلاغه]
   1   2      >

فحش ندین زود میرم!

ارسال‌کننده : سحر در : 28/2/91 12:21 صبح

این روزا میشه دومین سالی که خدا یکی از نعمتایی که بهمون داداه بود رو شاید از سر قدر نشناسی ازمون گرفت...


واقعا ناراحتم و دلم گرفته...


اردیبهشت چقدر ماه دلگیری شد...


اردیبهشت نه اردی جهنم...


اره این ماه دیگه باید بشه اردی جهنم...


تو این ماه ایت الله بهجت واسه همیشه رفت اون جایی که یه عمر برای رسیدن بهش دنیا رو تحمل کرد....


ایت الله بهجت تو مهربونی حالا که از اینجا راحت شدی بیشتر هوامونو داشته باش...


یادته وقتی گناه می کردم یا گناهی می دیدم و می ترسیدم خدا عذاب رومون نازل کنه,یاد تو میوفتادمو می گفتم تا وقتی که ایت الله بهجت تو ایرانه خدا عذاب نازل نمیکنه...


گاهی اوقات فکر می کردم تمام مخلوقات خدا, کوهها و دریا منتظرن طغیان کنن و ازم انتقام بگیرن,بعد میترسیدم میلرزیدم یاد تو میوفتادم....


ایت الله بهجت ازم انتظار نداشته با این بغض 20 ساله بتونم حرفامو بهت بگم فقط میگم خیلی دلگیرم,اشکامو می بینی....


نجاتمون بده,نجاتم بده,از دست خودم خلاصم کن...


ایت الله بهجت خیلی دوست داشتم هیچ وقت ندیدمت,ولی دلم به نفس های پاکت تو این دنیای الوده خوش بود...


دستام داره می لرزه,اشکم سرازیره بی هدفم,تمام راهها رو امتحان کردم همشون بن بست بوده و راه های دیگم هست ولی توان رفتن نیست...


حالا که به ارامش ابدی رسیدی واسه من روح مرده دعا کن...


التماس دعا ایت الله




کلمات کلیدی :

همه ادما پیش خدا یه بولوتوث دارن امان از روزی که خدا بولوتوثمونو

ارسال‌کننده : سحر در : 25/2/91 11:42 صبح

این پارسی بلاگ خیلی پروفایل کاملی داره,یکی از سوالاش در مورد سیگار کشیدنه و تقریبا همشون گفتن متنفریم از سیگار!


فکر کنم خودم معتادشون باشم,فردا نیان ببرن بندازنم تو کمپ!!!!ترسیدم


من اخر نفهمیدم امار بالای اعتیاد رو پس کیا تشکیل دادن!


بگذریم واسم جالب بود البته شاید منظور کاربرا اینه که حشیش و شیشه اره ولی سیگار نه....


یه شب هر چی اصرار کردم بابام نذاشت تنها تو حیاط بخوابم منم بیدار موندم تا وقتی که خوابشون گرفت یه زیر انداز بردمو رفتم تو حیاط....


فک کنم یا تابستون بود یا نزدیکای تابستون یه باد خنکی میومد!منم پتو ننداختم رو خودم...


همش به اسمون نگاه می کردمو با نا امیدی واسه خودم تفسیر می کردم که قران واقعیت داره و خدا هیچ وقت دروغگو نیست و ایه هایی رو که دوست داشتم رو واسه خودم تکرار می کردم


وخدا مکر مکرکننده ها رو به خودشان باز می گردانن و خدا بهترین مکرکنندگان است ...وای عاشششششقتم خدای مکار...


ایا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ومردم مشرک تو را از قدرت غیرخدا می ترسانند و هرکه را خدا به گمراهی خود واگذارد دیگر او را هیچ راهنمایی نخواهد بود و هر کس را خدا هدایت کند دیگر احدی او را گمراه نتواند کرد ایا خدا مقتدر و غالب بر تمام قوای عالم و منتقم از همه ستمکاران جهان نیست؟... وای عاشششششقتم خدا انتقام گیرنده


پس بر اطاعت حکم پروردگارت صبور و شکیبا باش و هیچ از مردم کفرکیش اطاعت مکن و نام خدایت را صبح و شام یاد کن...خدایا دارم می ترکم تا گنجایشم تموم نشده برس بدادم


و چرا ما بر خدا توکل نکنیم در صورتی که خدا ما را به راه راستمان هدایت فرموده؟ و البته بر ازار و ستم های شما صبر خواهیم کرد و ارباب توکل در همه حال باید تنها بر خدا توکل کنند...من مصداق این ایه نیستم یعنی جز هدایت شده ها ولی بهم امید میداد.


و تلاشهای کافران مانند خاکستر در روز می ماند که تند بادی همه را نابود می کند و به ثمر نمی رسند...اون زمانها اینقدر ملکوتی شده بودم که واسه فلسطینی ها هم غصه می خوردم و با این ایه واسشون امیدوار می شدم.


بگو او خدای مهربان است که ما به او ایمان اورده و به او توکل کردیم و بزودی اشکار میشود چه کسی در ضلالت و گمراهی اشکار است...امید می گرفتم


ای انسان البته با هر رنج و مشقت عاقبت حضور پروردگار خود میروی و خدا به انچه در دل پنهان می دارند داناتر است...عاشششششقتم خدای شنوا..


چنین روزی (قیامت)حتمی و محقق خواهد بود پس هر که می خواهد نزد خدای خود مقام و منزلتی یابد (امروز در راه ایمان و طاعت بکوشد)ما شمارا از روز عذاب که نزدیک است ترسانیده و اگاه ساختیم,روزی که هر کس هرچه کرده در پیش روی خود حاضرببیند و کافر در ان روز گوید که ای کاش خاک بودم(تا چنین به اتش کفر خویش نمیسوختم)...ارزویی که تو همین دنیا داشتم که ای کاش عروسک بودم, وای بحال قیامتم!


اون روزا متن تمام پیامکهایی که با دوستام ردوبدل می کردیم معنوی بودن... اینقدر شیطنت می کردم که یه روز دوستم  وقتی که اینقدر اروم دیدم زد زیر گریه,حتی نا نداشتم ازش بپرسم چته !!!


یه زلزله ی سرکش بودم هاااااااااااا,وای چقدر اذیت می کردیم ملت نر رو.....نه اینکه منظوری داشته باشیم والا خودمم نفهمیدم چرا اینقدر اذیتشون می کردیم...


ولی اون روزا اروم اروم اروم شده بودم تو سکوت مطلق راه می رفتم حرف نمی زدم مگر تو مواقع ضروری,اروم بودنم واسه همه جلب توجه می کرد...


اون شب که تنها تو حیاط خوابیدم صبح زود زود بیدار شدم و همزمان که تند بلند شدم زودتر برم تو کسی نفهمیده باشه تو حیاط بودم گفتم خوش بحال کسی که الان تشییع جنازشه...


جاها رو که جمع کردم رفتم سر قران,نوشته بود یه چیزی تو همین مایه ها که حتی اگه زندگیتون سخت باشه هیچ وقت ارزوی مرگ نکنید چون اون دنیا خیلی خیلی سختتر از اون چیزی هست که تصور کنید....


یه روزم می خواستم خودکشی کنم قران رو که باز کردم نوشته بود خودکشی نکنید که خدا نسبت بشما بسیار مهربان است و منم گول خوردمو این لکه ی ننگ رو نابودش کردم...


اون روزا تموم شد ولی نه اونجوری که من می خواستم اونجوری که خدا می خواست تموم شد و منم چاره ای جز پذیرش نداشتم البته اولش با ناراحتی ولی الان واقعا راضیم به هرچی که خدا بخواد...


وقتی که مرور می کنم خاطراتو به اون روزا حسودیم میشه و گاهی ارزوی برگشتشون رو دارم هر چند می دونم بازم مثل همون موقع خودمو می بازم...


ولی از اون موقع تا حالا قران نخوندم هر چیم قران خوندمو بلدم از همون دوران سر چشمه می گیره....


این روزا خیلی خانوم شدم منظورم رفتارمه البته نسبت به سال قبلم و قبلتر,کمتر اذیت می کنم ملت رو,فکرهای شیطانیم رو کمتر اجرا می کنم,کمتر تو خیابون دنبال دوستم می دوم,تو دانشگاه کمتر سالنو رو سر همه خراب می کنم...


تقریا ولوم صدام هم پایینتر اومده اما فکر نکنم از روی دین و ایمان باشه خودم حدس می زنم افسرده شدم یا شایدم پیر شده باشم نمیدونم,نمیدونم تو این وبلاگ اون شخصیت شاد و شنگول رو داشتم با افسرده مانند,


ولی اینقدر دوز خانوم شدنم بالا رفته که حتی امروز صبح تصمیم گرفتم قید دنیای مجازی رو هم بزنم و عمر وبلاگمو تمومش کنم!


تمام این خزولاتی که گفتم امروز تو ذهنم دوباره مرور میشد و با خودم گفتم اختیار عمر خودمو که نداشتم ولی اختیار عمر این وبلاگ رو دارم پس بیرحمانه خفش کن.....


این اخرین پست این وبلاگه!


بدرود




کلمات کلیدی :

تساوی

ارسال‌کننده : سحر در : 24/2/91 12:39 صبح

معلم پای تخته داد می زد


صورتش از خشم گاگون بود


و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود


و این اخر کلاسی ها


لواشک بین خود تقسیم می کردند


ان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد


دلم می سوخت به حال او بی خود های و هوی می کرد


وبا ان شور بی پایان


تساوی های جبری را نشان می داد


با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک


غمگین بود


تساوی را چنین نوشت


یک با یک برابر هست


از میان جمع شاگردان یکی برخاست


همیشه یک نفر باید به پا خیزد


به ارامی سخن سر داد


تساوی اشتباهی فاحش و محض است


معلم


مات بر جا ماند


و او پرسید


اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز


یک با یک برابر بود


سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت


معلم خشمگین فریاد زد


اری,برابر بود


و او با پوزخندی گفت


اگر یک فرد انسان واحد یک بود


انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود


و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت


پایین بود


اگر یک فرد انسان واحد یک بود


انکه صورت نقره گون


چون قرص مه می داشت


بالا بود


وان سیه چرده که می نالید


پایین بود


اگر یک فرد انسان واحد یک بود


این تساوی زیر و رو می شد


حال می پرسم  یک اگر با یک برابر بود


نان و مال مفت خواران


از کجا اماده می گردید؟


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟


اگر یک با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟


یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟


یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس ازادگان را در قفس می کرد؟


معلم ناله اسا گفت


بچه ها در جزوه های خویش بنویسید


یک با یک برابر نیست!




کلمات کلیدی :

بجای من هم فریاد بزن اسمان

ارسال‌کننده : سحر در : 23/2/91 12:24 صبح

چه قدر غرش اسمان زیباست...


با اینکه از غرش ادما خشن تره اما انسان لذت می بره از شنیدن صدای غرشش....


غرلند کن اسمان..


می دانم تو هم دلت مانند دل من پر از بغض است....


تو ازادی...


تو سرکشی کنی رحمت می خوانندت من سرکشی کنم گیس بریده می شوم


پس بغر


باندازه بغض تمام انسان ها


باندازه دل تنگ تمام انسان ها فریاد بزن که در اینجا فریاد زدن غنیمت است...


ای رعد و برق


ای همدم شبهای پر دردم


ای مونس رازهای سر به مهرم


اکنون که با تو حرف می زنم


خبری نیست از ان روح ازاد


ان روح پر درد


ان چشمان اشکبار


اکنون تبدیل به یک مرده متحرک شده ام


که بودن یا نبودن مسئله اش نیست..


ماندن و مبارزه دغدغه اش نیست...


به حرف خدا گوش دادن در زندگیش نیست


الان بدنبال راحتیست


بدنبال رفتن


رها شدن


اما فریادت بار دیگر مرا به مبارزه خواند


اما من جوابی برایت ندارم


جز


شرمندگی


همین




کلمات کلیدی :

وظیفه

ارسال‌کننده : سحر در : 22/2/91 12:40 صبح

خدایا به اندازم تمام هستی و نیستی دوست دارم


خدایا تو خودت بهتر می دونی که با اینکه نیازی به غلام نداری ولی چطور عین یه غلام دوست دارم....


خدایا نگو پس چرا نا فرمانی می کنی...


خدایا من دشمن دارم , من شیطان در کمینمه که بدم! ولی تو خوب مطلق بی رقیبی واسه اینه هیچ وقت بد نمیشی...


خدایا من لحظات زندگیمو با خیلیا گذروندم و فقط لحظات غمگینم با تو بودم!


خدایا الان که دارم به زندگی گذشتم نگاه می کنم می بینم شاد ترین حالت دلم همون لحظه های غمگین با تو بودن بود...


خدایا بعضی وقتا دلم می خواست هیچ وقت در حقم خدایی نمی کردی چون من هیچ وقت قدر شناس نبودم هیچ وقت!


خدایا شرمندتم به خودت قسم شرمندتم...


خدایا تو تنها کس منی....


خدایا مگه نه اینکه حتی هر لحظه نه فقط از ادما که از دنیا و از زمین از کوه وقتی که به حرکت دراد می ترسم و تنها عاملی که لرزش دستام رو از دیگران پنهون می کنه فقط تویی...


خدایا من عاشقتم عاشقتم و جز تو به هیچ کس نیازی ندارم...


خدایا افسارم رو دست کسی نده,فقط راضیم که دست تو باشه....


دووووووووووووووووووووووووووووست داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم.




کلمات کلیدی :

   1   2      >